خواب - حباب - سراب
اینکه مدام به تو بیاندیشم عادت این روزهای من است امروز امروز امروز در اتاق تنهایی ام قدم می زنم در هر قدم نامت تداعی می شد در هر قدم قلبم به احترام نامت قیام می کرد می تپید آنچنان می تپید، گویی راه به بیرون می جست باور نداشت باورنداشت نباشی باور نداشت باور نداشت نیستی باور نداشت باور نداشت فراموش شده باور ندارد و مدام مشت می کوبد بر این اندام بی حفاظم تو پیش از آنکه بدانی در من زیسته ای و زندگی همواره در جریان است حتی پس از مرگ در من جاری هستی سیال و روان گذر کن بر اندام پر اضطرابم گذر کن شاید شاید شاید ............. تار می شود و من باز اشکانم را از روی چشمانم پاک می کنم. این حس درد آور که هدیه ای از روی بی مهری های توست مدام ناخن بر حریر احساسم می کشد و این تار و پود من است که از هم می گسسد چشمانم تار می شود هدیه ات برای من زیاد است و من شایسته ی این نیستم. سرم درد می گیرد صدایی در گوشم مدام خاطره ای تلخ را زمزمه می کند و ذهنم پرده ی نمایشی می شود که تو بازی اش کرده ای چشمانم می سوزد مگر ساعت چند است؟ چه مدت می شود که چشمانم بی هیچ حیا و غروری اشک می ریزند بر می خیزم به سوی پنجره ی نیمه بازی قدم بر می دارم چه کسی پنجره را گشوده؟ نسیم صبح با اشتیاق گیسوانم را پریشان می کند و باد در من می وزد چه کسی پنجره را گشوده؟ حس پرواز دارم آغوش خنک نسیم صبح را به بستر گرمم ترجیح می دهم بال می زنم من اکنون در آغوش توام مرا زنده بدار ای هوای نمناک صبحگاهی التماست می کنم ای در التماست میکنم ای در، هنگام بازشدن کمی آهسته تر کمی آهسته تر مادرم پشت در است!!! می فهمی؟ کمی آهسته تر آرزویم این است تو سپر باشی بر گل اما... . . . آرزویم در دل مرد! پایان یافت آری روزهای دوری و انتظار رفتند و تو آمدی تو آمدی تا با قدمهایت دنیا را فتح کنی و مرا از بند زمین از بند زمان برهانی آمده ای تا بگویی تو رایحه ای هستی از بهشت برین آمده ای تا بگویی تو هدیه ای هستی آسمانی تو برای من ناجی مطلقی ای مایه ی تثبیت زندگی تو برای من آرامش دریغ شده ای تو مرهمی هستی برای دل پر دردم و تو همه ی زندگی من هستی، دخترم !
فعلا اینجا نیستم میرم اونور هرکس خواست بیاد آونجا بخونه هرکس خواست بیاد اونجا نظر بده چشمش را به انتهای جاده دوخته بود صدای خرد شدن استخوانهایش را شنیده بود کاملا از بین رفته بود له شده بود دیگر هیچ محبوبیتی پیش پادشاهش نداشت ! لرزش اشک را روی گونه اش احساس نمی کرد او راست می گفت کاملا بی احساس شده بود اگر احساس میکرد هر آنچه را که باقی احساس می کردند یقینا هم اکنون سرش را میان دو دست گرفته بود و می گریست خوب می دانست که اگر این چنین در ظاهر آرام است ولی در دلش هزاران بار دید که به دارش آویختند دید که چگونه خشم را در دلش پروراندند و می دید که این حس لجن آلود و متعفن این حس حسادت این حس حقارت چگونه در وجودش لانه می کرد دلش برای خود می سوخت این حس ترحم را در دل نسبت به خود می پسندید هرچه بود هیچ کس حتی او همانند خودش با وی مهربان نبود آری او دیگر وجودش را نمی ستایید حتی دیگر عملکردهایش افکارش و حتی کتابهایی که می خواند حرفهایی که می زد برای او جذاب نبود با خود می پنداشت که می تواند خود را تغییر دهد اما دیگر خودش نبود و این بی هویتی و ظاهر نمایی در نهایت فضاحت و رذلی بود |{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}| وای بر روزی که ملکه ای در نظر پادشاهش بی ارزش جلوه کند وای بر آن ملکه وای بر آن سرزمین و ای وای بر آن پادشاه ظاهر پرست! یادش نمی آمد برف می بارید و من از پشت پنجره گلهای توی حیاط را می دیدم که آرام آرام یخ می زدند یادم می آمد اشک در چشمم می شکست یادش بخیر تو بودی من بودم و یک دنیا خاطره به پیشت که آمدم باور نداشتم که تویی که این چنین خوابیده ای صدایت کردم تکانت دادم افسوس که خواب بودی نگاهت به زیر حریر سپید پنهان بود ولی من می دیدم و می دانستم که او منتظر توست طاقت دوری نداشتی برای همین بود که روز ملاقات به جلو افتاده بود نگاهم بود که در اتاق جستجو می کرد عکس پدر بزرگ را بر روی دیوار می دید و قاب عکس لبخندی به دیدگان من می زد نگاهم می چرخید و می دیدم کنار در بودی آمده بودی؟! یعنی دیگر باز به خانه ی تو می آید؟ آری ، دلش برای هم صحبتی با تو تنگ شده بود یادم هست کودک بودم همیشه پدر بزرگ ظرفی از پرهای کاهو می آورد و تو یک کاسه شیره ی سکنجبین کنار هم می نشستید و جوان می شدید حالا پدر بزرگ با یک ظرف پر از پرهای پر شبنم کاهو جلوی در ایستاده بود و تو به سرعت بار سفر می بستی راستی مادر بزرگ شیشه ی سکنجبین را جا نگذاری! آماده ی رفتن بودی ولی ما آماده ی دل کندن نبودیم چادر سپیدت را به سر کردی برخاستی و من دیدم که دست به دست پدر بزرگ دادی و رفتی و من قرآن بر سرتان گرفتم و سعی کردم که نگریم که پشت سر مسافر اشک ریختن مبارک نبود ............ تو رفتی و ما ماندیدم با یادگاری هایت ................ و تو به روی دستهای پدر و عموها قدم می گذاشتی و می رفتی لحظه ی آخر من می دیدم که چگونه خود را تعمید می دهی برای رسیدن، برای دیدن حالا دیگر امروز مثل روزهای اول که با چادر و لباس سپید عروسی که به تن داشتی قدم به خانه ی پدر بزرگ گذاشتی، روانه ی سفر شدی ................ بر سر منزل پدر بزرگ که رسیدیم من آرام بودم و به پدر بزرگ سلام می کردم و دیدم که پدرم کفش از پا به در آورد و وارد خانه شد سجده کرد و خاک پدرش را بوسید اما پدرم که از کوه مقاوم تر بود! پس چرا من دیدم که شانه هایش بالا و پایین می رفت؟!؟ خدایا یعنی من اشک پدر می بینم؟ وای خدا پدرم گریه می کند وای خدا وای پدرم گریه می کند باورش برایم سخت بود اشک پدر از داغی که بر دلم نهاده شده بود سنگین تر بود تازه فهمیدم مرگ مادر چه مصیبت عظیمی است برای پسر اشکهای پدر رویاهایم را از من ربود و من طاقت پاره پاره شدن حریر رویاهایم را نداشتم دلم می شکست و قامتم می لرزید باورش سخت بود هرآنچه در ذهنم داشتم به یک باره زیر خاک می رفت و من جز مشتی خاک و چند قطره از اشک چیزی نداشتم که برای بدرقه اش دهم کم کم قطار زندگیشان از دید مان محو گشت و ما ماندیم در همین ایستگاه پایانی و عمه ام بود که تنها می ماند و می نگرسیت به سوی آینده ای مبهم و من این همه صبر در او سراغ نداشتم و حالا او پدر مادر و دختر یک خانواده است خانواده ای که پدر و مادرش برای ماه عسل رفته اند و هیچ کس گمان برگشتنشان را هم در رویاهایش در دل نمی پروراند و من ماندم و نذری ادا نشده که هر روز بیش از پیش قلب زجر کشیده ام را چنگ می زند به زمین افتادم پرچم فتح بالا رفت در دل فریاد کردم که ای عابر بی رحم آنچه به زیر پایت نهاده ای منم! من! هیچ می دانی زندگی را همچون تو دوست میدارم؟ . . . ولی آن عابر بی رحم غرق در غرور خویش بود! صدایم را نمی شنید؟! چنان زیر قدمهایش وجودم را فشرد که من از یاد بردم از درد حتی آه بکشم!!! نفسی نماند تا بگویم با او از ظلمی که به من روا داشت از بی حرمتی که به من کرد از ... چنین شد که سکوت کردم چنین شد که در حراجی من ویران شده ی دلم را به ناامیدی فروختم ٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫ این یک متن بود که من فقط نویسنده اش بودم...و دلیلی مبنای بر نا امیدی من نیست روزها و شبها مان رو به سردی می روند اما... از آغوش گرم، خبری نیست! باد همچون گرگی گرسنه زوزه می کشد. و من می لرزم! لرزشم از سرما نیست. راستش را بخواهی می ترسم... از سرد شدن از صدای گرگ بی غذا از بی پناهی از تنهایی .... آری... من از زمستان زندگی می ترسم در این تاریکی، در این سرمای بی رحم تو ای آتش ذرتشت بیا و مرا در بر گیر نوشته ام مایوس نیست برداشتت از نوشته ام مایوسم کرد
:ادامه مطلب:
خسته بود و اندکی بی قرار
گهگاهی اشکهایش روی گونه اش می لغزید
و گاهی در رویایی دوردست خیره می ماند
امشب جور دیگری بود
چاره ای نداشت
چشمهایش را آرام بست
و گفت
شب بخیر
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









