خواب - حباب - سراب



رایحـــــه ای از بهشـــت

 

پایان یافت

آری

روزهای دوری و انتظار رفتند

و تو آمدی

تو آمدی تا با قدمهایت

دنیا را فتح کنی

و مرا از بند زمین

از بند زمان

برهانی

آمده ای تا بگویی

تو رایحه ای هستی از بهشت برین

آمده ای تا بگویی

 تو هدیه ای هستی آسمانی

تو برای من ناجی مطلقی

ای مایه ی تثبیت زندگی

تو برای من

آرامش دریغ شده ای

تو مرهمی هستی برای دل پر دردم

و تو

همه ی زندگی من هستی، دخترم !

 

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

 

 

فعلا اینجا نیستم

میرم اونور

هرکس خواست بیاد آونجا بخونه

هرکس خواست بیاد اونجا نظر بده

 

خواب - حباب - سراب

 

 

 

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

 

 

چشمش را به انتهای جاده دوخته بود

صدای خرد شدن استخوانهایش را شنیده بود

کاملا از بین رفته بود

له شده بود

دیگر هیچ محبوبیتی پیش پادشاهش نداشت !

لرزش اشک را روی گونه اش احساس نمی کرد

او راست می گفت کاملا بی احساس شده بود

اگر احساس میکرد هر آنچه را که باقی احساس می کردند یقینا هم اکنون سرش را میان دو دست گرفته بود

و می گریست

 خوب می دانست که اگر این چنین در ظاهر آرام است ولی در دلش هزاران بار دید که به دارش آویختند 

 دید که چگونه خشم را در دلش پروراندند

و می دید که این حس لجن آلود و متعفن

این حس حسادت

این حس حقارت

چگونه در وجودش لانه می کرد

دلش برای خود می سوخت

این حس ترحم را در دل نسبت به خود می پسندید

هرچه بود هیچ کس حتی او همانند خودش با وی مهربان نبود

آری

او دیگر وجودش را نمی ستایید

حتی دیگر عملکردهایش

افکارش

و حتی کتابهایی که می خواند

حرفهایی که می زد

برای او جذاب نبود

با خود می پنداشت که می تواند خود را تغییر دهد

اما دیگر خودش نبود

و این بی هویتی و ظاهر نمایی در نهایت فضاحت و رذلی بود

|{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}|

وای بر روزی که ملکه ای در نظر پادشاهش بی ارزش جلوه کند

وای بر آن ملکه

وای بر آن سرزمین

و ای وای بر آن پادشاه ظاهر پرست!

 

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

شب بخیر

 یادش نمی آمد
خسته بود و اندکی بی قرار
گهگاهی اشکهایش روی گونه اش می لغزید
و گاهی در رویایی دوردست خیره می ماند
امشب جور دیگری بود
چاره ای نداشت
چشمهایش را آرام بست
و گفت
شب بخیر

 

 

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

برف می بارید و من از پشت پنجره گلهای توی حیاط را می دیدم که آرام آرام یخ می زدند

یادم می آمد

اشک در چشمم می شکست

یادش بخیر

تو بودی

من بودم

و یک دنیا خاطره

به پیشت که آمدم

باور نداشتم که تویی که این چنین خوابیده ای

صدایت کردم

تکانت دادم

افسوس که خواب بودی

نگاهت به زیر حریر سپید پنهان بود

ولی من می دیدم

و می دانستم که او منتظر توست

طاقت دوری نداشتی

برای همین بود که روز ملاقات به جلو افتاده بود

 

نگاهم بود  که در اتاق جستجو می کرد

عکس پدر بزرگ را بر روی دیوار می دید

و قاب عکس لبخندی به دیدگان من می زد

نگاهم می چرخید

و می دیدم کنار در بودی

آمده بودی؟!

یعنی دیگر باز به خانه ی تو می آید؟

آری ، دلش برای هم صحبتی با تو تنگ شده بود

یادم هست

کودک بودم

همیشه پدر بزرگ ظرفی از پرهای کاهو می آورد و تو یک کاسه شیره ی سکنجبین

کنار هم می نشستید و جوان می شدید

حالا پدر بزرگ با یک ظرف پر از پرهای پر شبنم کاهو جلوی در ایستاده بود و تو به سرعت بار سفر می بستی

راستی مادر بزرگ

شیشه ی سکنجبین را جا نگذاری!

آماده ی رفتن بودی

ولی ما آماده ی دل کندن نبودیم

چادر سپیدت را به سر کردی

برخاستی

و من دیدم که دست به دست پدر بزرگ دادی و رفتی

و من قرآن بر سرتان گرفتم

و سعی کردم که نگریم

که پشت سر مسافر اشک ریختن مبارک نبود

............

تو رفتی و ما ماندیدم با یادگاری هایت

................

و تو به روی دستهای پدر و عموها  قدم می گذاشتی و می رفتی

لحظه ی آخر

من می دیدم که چگونه خود را تعمید می دهی برای رسیدن، برای دیدن

حالا دیگر امروز مثل روزهای اول که با چادر و لباس سپید عروسی که به تن داشتی قدم به خانه ی پدر بزرگ گذاشتی، روانه ی سفر شدی

................

بر سر منزل پدر بزرگ که رسیدیم

من آرام بودم و به پدر بزرگ سلام می  کردم

و دیدم که پدرم کفش از پا به در آورد و وارد خانه شد

سجده کرد و خاک پدرش را بوسید

اما پدرم که از کوه مقاوم تر بود!

پس چرا من دیدم که شانه هایش بالا و پایین می رفت؟!؟

خدایا یعنی من اشک پدر می بینم؟

وای خدا

پدرم گریه می کند

وای خدا

وای

پدرم گریه می کند

باورش برایم سخت بود

اشک پدر از داغی که بر دلم نهاده شده بود سنگین تر بود

تازه فهمیدم مرگ مادر چه مصیبت عظیمی است برای پسر

اشکهای پدر رویاهایم را از من ربود

و من طاقت پاره پاره شدن حریر رویاهایم را نداشتم

دلم می شکست و قامتم می لرزید

باورش سخت بود

هرآنچه در ذهنم داشتم به یک باره زیر خاک می رفت و من جز مشتی خاک و چند قطره از اشک چیزی نداشتم که برای بدرقه اش دهم

کم کم

قطار زندگیشان از دید مان محو گشت و ما ماندیم در همین ایستگاه پایانی

و عمه ام بود که تنها می ماند و می نگرسیت به سوی آینده ای مبهم

و من این همه صبر در او سراغ نداشتم

و حالا او

پدر

مادر

و دختر

 یک خانواده است

خانواده ای که پدر و مادرش برای ماه عسل رفته اند و هیچ کس گمان برگشتنشان را هم در رویاهایش در دل نمی پروراند

و من ماندم و نذری ادا نشده که هر روز بیش از پیش قلب زجر کشیده ام را چنگ می زند

 

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

فروخته شد به....؟!

به زمین افتادم

پرچم فتح بالا رفت

در دل فریاد کردم

که ای عابر بی رحم

آنچه به زیر پایت نهاده ای

 منم!

من!

هیچ می دانی زندگی را

همچون تو

دوست میدارم؟

.

.

.

ولی آن عابر بی رحم

غرق در غرور خویش بود!

صدایم را نمی شنید؟!

چنان زیر قدمهایش وجودم را فشرد

که من از یاد بردم

از درد

حتی

 آه بکشم!!!

نفسی نماند

تا بگویم با او

از ظلمی که به من روا داشت

از بی حرمتی که به من کرد

از ...

 چنین شد که سکوت کردم

چنین شد

که در حراجی

من

ویران شده ی دلم را

به ناامیدی فروختم

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

این یک متن بود که من فقط نویسنده اش بودم...و دلیلی مبنای بر نا امیدی من نیست

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

زمستان زودرس

روزها و شبها مان رو به سردی می روند

اما...

از آغوش گرم، خبری نیست!

باد همچون گرگی گرسنه زوزه می کشد.

و من می لرزم!

لرزشم از سرما نیست.

راستش را بخواهی

می ترسم...

از سرد شدن

از صدای گرگ بی غذا

از بی پناهی

از تنهایی

....

آری...

من از زمستان زندگی می ترسم

در این تاریکی، در این سرمای بی رحم

تو ای آتش ذرتشت

بیا و مرا در بر گیر

نوشته ام مایوس نیست

برداشتت از نوشته ام مایوسم کرد

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

وعده ای نه همانند وعده های دیگران

گاهی افکاری تیره، ذهنم را احاطه می کنند

هرچه روزنه ی نور است می بندند

و تاریکی محض را به من هدیه می کنند

گاهی فکر می کنم

بین من و انتظاراتم

فرسخ ها فاصله ست

چرا فاصله ها  آمدند؟

چرا هر آنچه می پنداشتم بر باد رفت؟

چرا آرزوهایم را آب با خود برد؟

چه شد که به اینجا رسیدم؟!

چه شد که کمال را دست نیافتنی یافتم؟

یادش بخیر...

چه وعده هایی که به خود نمی دادم

یادش بخیر...

من چه بودم

اما...

اکنون

چرا این شده ام؟!

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

حرکت برای من ممنوع است!!!

و سکون زجر آور!

گمان نجات هم ندارم!

اما

روزی

در راه است

که بیاید

 بندهای زمین

که بندهای زمان

همه را از من بکند

آن روز به یقیین

خواهد آمد

که من

به هر آنچه از من دریغ شد

به هر آنچه مرا موعود بود

برسم

آن روز نزدیک است

و من با تمام وجودم نزدیک شدنش را

احساس می کنم

THE END

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

عید مبارک

یک

دو

سه

.

.

.

بیست و نه

سی

آخرین روزش هم گذشت

گویی دلش نمی خواست برود

می خواست بماند تا شاید....

لحظه ی سختی بود

دلم برایش تنگ می شد

هرچند این بار به خوبی از او استقبال نکردم

اما

دوستش داشتم

اما رفت

و هرچه خوبی در خود داشت با خود برد

وای  از لحظه ی سخت رفتن

و ای وای از لحظه ی سخت تر  ماندن

..................

..............

........

افسوس از درک لحظه های با تو بودن

افسوس از بندگی من

........

.............

....................

عید بر آنان که مهمانی را درک کردند و اندر میان خانه، صاحبخانه را دیدند مبارک

خدایا بر بنده ات رحم کن

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 

برای روز ميلادم

روزها گذشت

سالها گذشت

و هر سال در بیست و دومین روز تیرماه یک سال به گذشته های من اضافه می شد

یادم هست . . .

هر سال برای روز میلادم خدا به من هدیه ای می داد

و هر سال یک آرزویم به حقیقت می پیوست

حالا

در ۲۰ سالگی ام

و امسال خدا نعمتش را بر من تمام کرد،

تو را به من هدیه کرد!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من در کنار تو به ۲۰ سالگی رسیدم

                 و بهترین نمره را امسال در کنار تو از زندگی گرفتم

                                                       میلادم مبارک

<)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(><)(>

  توسط   | پيام هاي ديگران ()

 



Khab_Hobab_Sarab@yahoo.com

 

شب بخیر(۱)

 

ریحانه

 

 

 

 

 

RSS 2.0