|
برف می بارید و من از پشت پنجره گلهای توی حیاط را می دیدم که آرام آرام یخ می زدند یادم می آمد اشک در چشمم می شکست یادش بخیر تو بودی من بودم و یک دنیا خاطره به پیشت که آمدم باور نداشتم که تویی که این چنین خوابیده ای صدایت کردم تکانت دادم افسوس که خواب بودی نگاهت به زیر حریر سپید پنهان بود ولی من می دیدم و می دانستم که او منتظر توست طاقت دوری نداشتی برای همین بود که روز ملاقات به جلو افتاده بود نگاهم بود که در اتاق جستجو می کرد عکس پدر بزرگ را بر روی دیوار می دید و قاب عکس لبخندی به دیدگان من می زد نگاهم می چرخید و می دیدم کنار در بودی آمده بودی؟! یعنی دیگر باز به خانه ی تو می آید؟ آری ، دلش برای هم صحبتی با تو تنگ شده بود یادم هست کودک بودم همیشه پدر بزرگ ظرفی از پرهای کاهو می آورد و تو یک کاسه شیره ی سکنجبین کنار هم می نشستید و جوان می شدید حالا پدر بزرگ با یک ظرف پر از پرهای پر شبنم کاهو جلوی در ایستاده بود و تو به سرعت بار سفر می بستی راستی مادر بزرگ شیشه ی سکنجبین را جا نگذاری! آماده ی رفتن بودی ولی ما آماده ی دل کندن نبودیم چادر سپیدت را به سر کردی برخاستی و من دیدم که دست به دست پدر بزرگ دادی و رفتی و من قرآن بر سرتان گرفتم و سعی کردم که نگریم که پشت سر مسافر اشک ریختن مبارک نبود ............ تو رفتی و ما ماندیدم با یادگاری هایت ................ و تو به روی دستهای پدر و عموها قدم می گذاشتی و می رفتی لحظه ی آخر من می دیدم که چگونه خود را تعمید می دهی برای رسیدن، برای دیدن حالا دیگر امروز مثل روزهای اول که با چادر و لباس سپید عروسی که به تن داشتی قدم به خانه ی پدر بزرگ گذاشتی، روانه ی سفر شدی ................ بر سر منزل پدر بزرگ که رسیدیم من آرام بودم و به پدر بزرگ سلام می کردم و دیدم که پدرم کفش از پا به در آورد و وارد خانه شد سجده کرد و خاک پدرش را بوسید اما پدرم که از کوه مقاوم تر بود! پس چرا من دیدم که شانه هایش بالا و پایین می رفت؟!؟ خدایا یعنی من اشک پدر می بینم؟ وای خدا پدرم گریه می کند وای خدا وای پدرم گریه می کند باورش برایم سخت بود اشک پدر از داغی که بر دلم نهاده شده بود سنگین تر بود تازه فهمیدم مرگ مادر چه مصیبت عظیمی است برای پسر اشکهای پدر رویاهایم را از من ربود و من طاقت پاره پاره شدن حریر رویاهایم را نداشتم دلم می شکست و قامتم می لرزید باورش سخت بود هرآنچه در ذهنم داشتم به یک باره زیر خاک می رفت و من جز مشتی خاک و چند قطره از اشک چیزی نداشتم که برای بدرقه اش دهم کم کم قطار زندگیشان از دید مان محو گشت و ما ماندیم در همین ایستگاه پایانی و عمه ام بود که تنها می ماند و می نگرسیت به سوی آینده ای مبهم و من این همه صبر در او سراغ نداشتم و حالا او پدر مادر و دختر یک خانواده است خانواده ای که پدر و مادرش برای ماه عسل رفته اند و هیچ کس گمان برگشتنشان را هم در رویاهایش در دل نمی پروراند و من ماندم و نذری ادا نشده که هر روز بیش از پیش قلب زجر کشیده ام را چنگ می زند
|